همراه بامشروطه
نويسندگان

شبی مظفرالدین شاه که از سفر باز می گشت"جهت استراحت به در کاروان سرایی رفت ودرزد. دالان دار پرسید : کیه ؟شاه گفت:ما"السلطان بن السلطان- الخاقان بن الخاقان-سلطان مظفرالدین شاه بن سلطان صاحب قرآن ناصرالدین شاه وآمده ایم امشب در اینجا بخوابیم. دالان دار از پشت در گفت: آقایون مافقط یک اتاق کوچک و خالی داریم وبرای این همه آدم جانداریم.


عین السلطنه سالور در خاطرات خود درباره جمهوری خواهی رضاخانی می نویسد : یک مرد کاملی با پسر کوچک خود وارد شد وبه استاد (سلمانی) گفت: سر پسر را اصلاح کند.خودش نشست وآخی کرد . به استاد که معلوم بود سابقه آشنایی داردگفت: زود باش. استاد گفت : از بس که برای این پدر سوخته ی جمهوری ما کار پیداکرده ایم"دیگر انگشت برایمان نماند. استادگفت: بله با این همه تلگراف. من دانستم از اعضای تلگراف خانه است. گفتم: تلگراف یک هزاروهشتصد کلمه. گفت چه می فرمایید " دوازده هزار کلمه و سی کپیه. همه ه دروغ قرب به یک مضمون.

[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ساحل ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باسلام خدمت تاریخ دوستان عزیزایرانی وجهانی این وبلاگ سعی کرده وخواهند کرد که شما مطالب جدید وآموزنده درموردتاریخ معاصر نهضت مشروطه وشخصیت های موثر آن به شما کاربرگرامی بیاموزد به امید آن که این وبلاگ لحظات شماراشیرین تر کند.
امکانات وب
RSS Feed



تبادل لینک

خرید بک لینک